علی آقا خرما فروش میدون شهدا که الحق خیلی با معرفته صبحونه تو مغازه خرما فروشی علی آقا یه چیز دیگس
حیدر جمشیدی بچه منگولی که علاقه زیادی به پلیس و ارتش داره و هر از چند گاهی لباس فرم یکی از این نیرو ها رو میپوشه آخرین بار که دیدمش حدود یک ماه پیش به عشق این زد و خوردا لباس فرم سپاهیا رو میپوشید اگه عصرا از حوالیه چهار راه ۴۰۰ دستگاه(تقاطع پیروزی-امام علی)رد شدین حتما دنبالش بگردین همون دور و ورا میتونین پیداش کنین البته به عشق چراغ راهنما میاد پیش عوامل خودمون وایمیسه
گل یخ تو صد دستگاه که دیگه هیچی به خاطر گندی که به ترافیک زده به شیوه خودش هوامونو داره
چهار راه کوکاکولا که تا دلت بخواد آشنا داریم از ایرج و بیژن حاجیان گرفته تا فرش فروشی اول خیابون دهقان و کیوسک بچه های کلانتری که یاد یعقوب به خیر(اون موقع اون اونجا بود) و از همه مهمتر حموم فاضلی و علی حمومی، پسر نمیدونی صبحا ساعت ۹ تا ۹:۴۵ خواب تو حموم چه صفایی داشت
نقی ماهی فروش سر پرستار
علی باتری ساز و وثوق بار و منصور خان تو ایستگاه مدرسه
و از همه با حالتر پارک سیمرغ تو خیابون نیرو هوایی که الان پاتوق خودمه
سلام بچه ها![]()
از اوضاع و احوالاتم بگم که بعد از اون یه هفته به اصطلاح آموزش تو ستاد پلیس راهور منتقل شدم به راهنمایی رانندگی منطقه 13 تهران(حوالیه پیروزی - نیرو هوایی – امامت – پایین 4 راه تهرانپارس)...یه روز صبح و یه روز عصر میرم پست میدم....فعلا خوبه چون برگ جریمه ندارم و مسئولیتم سبکتره فقط نمیدونم با سرمای زمستون چی کار کنم؟! خدا رو شکر به خونمون هم نزدیکه و همکارامون هم بچه های خوبی هستن...
تو این لباس تجربه های تازه ای گیرم میاد![]()
![]()
![]()
سلام بچه ها
....
براتون بگم که حالم خوبه خدا رو شکر
....
جالبه بعد از مدتها دارم به این وبلاگ و مطالبش نگاه میکنم...آدما چقد زود عوض میشن!!! نمیدونم متوجه منظورم هستین یا نه؟
الان هم که با درجه ستوان دوم مشغول خدمت بسیار مقدس سربازی هستیم
!!!!!
از خدمت براتون بگم که افتادم تو پلیس راهور (راهنمایی رانندگی) خیابون آزادی 4 راه رودکی روبرو حجّ و زیارت ، فعلا که هُتِله
صبح میریم نه از آمار گیری خبری هست نه از پست دادن بعضیا که میرن نماز خونه میگیرن تا ظهر میخوابن برا ناهار بلند میشن بعدش دوباره میخوابن تا ساعت 2:30 که کلاسا تمومه ما هم که میریم سر کلاس، بعضیاش الّافیه ولی بعضیاشم باحاله که بنا به مسائل حفاظتی از بازگو کردنش معذورم ![]()
بنده خدا دوست و رفیقای مرزن آبادیمون که افتادن کلانتری(مرزن آباد محلّ پادگان آموزشی ما بود 30 کیلومتری چالوس جاده کلاردشت) بچه ها آمارشونو گرفتن ، خودشونو که به کلانتری معرفی کردن بهشون گفتن 2 ماه اینجا میمونین از مرخصی هم خبری نیست
به بعضیاشون که یه قبضه کلت با یه سرباز هم دادن از جمله دوست خودم میثم محمّد پور که تو فرمانیه روبرو کوه نور افتاده![]()
خلاصه از هفته بعد سر 4 راههای تهران میبینمتون![]()
امروز پس از مدتها دارم آپدیت می کنم....از طرفی درس و دانشگاه و از طرف دیگه کار و کاسبی بدجوری سرمو گرم کرده طوری که حتی وقت ریش زدن هم ندارم، این هفته هم که یه عروسی افتادیم...اونم عروسیه پسر عموئه
...راستی تابستون واحد عملیات کشاورزی برداشتم...کلی حمّالیه ولی خیلی حال میده ، هر روز با دست پر میرم خونه کلی گوجه ، خیار ،بادمجون ، حتی شیر بلال....مامانم اینا کلی تحویلم میگیرن...
آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
خدا می داند،ولی........................
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.
آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.
خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.