که از همه گلهای رز تنها به خاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم...
میلاد امام حسن (ع)..غریب مدینه بر شما دوستدارانش مبارک باد..
این متن رو به همین مناسبت و به خاطر اینکه رو خود من خیلی تاثیر داشت براتون مینویسم:
پس از مدتها سرگردونی تو گرمای وحشتناک مدینه بالاخره به در خونه پیامبر رسید.
آره ........ اون مرد از کوفه اومده بود .
مرد بیچاره بچه دار نمی شد و امید داشت تا با دعای پیامبر به آرزوهای دیرینش برسه و با دست پر به شهرش برگرده...در خونه پیامبر رو زد.....
در باز شد و چهره نورانی پیامبر با لبخند همیشگی که بر لب داشت اون رو مات و مبهوت کرد
و از خوشحالی شروع به گریه کردن کرد گویی پس از سالها معشوقه خودشو پیدا کرده....
پیامبر مرد رو به خونه دعوت کرد تا کمی استراحت کنه....ولی مرد خیلی سریع خواستشو با پیامبر در میون گذاشت ، اون میخواست خیلی زود با خبرای خوشحال کننده به خونش برگرده...
پیامبر بدون هیچ صحبتی دستاشو بلند کرد تا برای مرد دعا کنه...اما تو اون لحظه جبرئیل ندا داد که : یا رسول الله...دستاتو بیار پایین..!!
پیامبر دستاشو پایین آورد و از دعا کردن منصرف شد.
یک لحظه سکوت... و مرد کوفی با ناراحتی شروع به گریه کردن کرد..دیگه امیدش به نا امیدی تبدیل شده بود..تو این فکر بود که جواب همسرش رو چی بده...مگه میتونه بهش بگه که دست خالی از در خونه پیامبر برگشته....
همین طور که داشت گریه میکرد و تو کوچه راه میرفت.. بچه هایی رو دید که مشغول بازی بودن ، با دیدن اونا گریش شدت بیشتری گرفت...
2 تا از بچه ها با دیدن چهره گریان مرد به طرفش اومدن و علت ناراحتی مرد رو ازش پرسیدن....
ماجرا رو تعریف کرد.
بچه ها با شنیدن ماجرا گریه کردن و به مرد گفتن: بیا تا دوباره بریم پیش پیامبر ، این دفعه ما هم باهات همراه میشیم .
مگه شماها کی هستین؟
- ما حسن و حسین هستیم.فرزندان علی و زهرا...
مرد تعجب کرد ، دو تا بچه رو رو کولش سوار کرد و در همون حالی که گریه میکرد دوباره در خونه پیامبر رو زد...
مثل قبل در باز شد و چهره پر نور پیامبر هویدا.........
پیامبر با دیدن اون مرد و حسن و حسین متوجه همه چیز شد....در همین لحظه جبرئیل از آسمونا ندا داد که یا رسوا الله دعا کن
....
پیامبر دستاشو بالا برد و دعا کرد...
همه چیز به خیر و خوشی تموم شد... مرد کوفی از سر خوشحالی گریه می کرد...حالا می تونست با خیال راحت به کوفه برگرده....رو به حسن و حسین کرد و گفت: ایشالا کوفه که تشریف آوردین ازتون به بهترین نحو پذیرایی میکنم.........!!!
دیگه خودتون میدونین چه جوری پذیرایی کردن
....
کاشکی مترسک نبودم مزرعه زندونم نبود
واقعا الان تو بد مخمصه ای گیر کردم...تا کی باید جور این مزرعه دنیا رو کشید..خودمم نمیدونم...البته راضیم به رضای خدا..هر چه پیش آید خوش آید....
همیشه عشق اوّلت یه جوری دلتو میشکنه و میره
دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه های قبلی استفاده کنی ، دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره...
بعدش دیگه چیزی برات مهم نیست.
و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچوقت نبودی.
دیگه جمله دوسِت دارم واست رنگی نداره.........
و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه ، تو دلشو میشکنی که انتقام خودتو بگیری ، و اون میره با یکی دیگه......اینطوریه که همه آدما دل شکوندن....ولی تو سعی کن اینطور نباشی....
از اوّل دل کسی رو نشکون تا دل خودتو نشکونن.......
نکته
راستی اشکان جون ازت ممنونم هوارتا.....
سلام عزیزان..نماز روزه هاتون هم قبول باشه...میگم سرم شلوغ بود که هیچ..این ماه رمضون هم اصلا حال تایپ کردن مطالبم رو ندارم..برا همین یه ذره دیر اومدم...
و اما حرف امروز باز هم از زبان خانم پرستو ابراهیمی:
پروانه و پیله
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با بُرش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند.
اما چنین نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را ، خدا برای پروانه قرار داده بود ، تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم ، فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.
من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد ، تا آنها را از میان بردارم.
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.
من به آنچه خواستم نرسیدم ... اما آنچه نیاز داشتم ، به من داده شد.
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر آنها غلبه کنی.
سلام...
خدا رو شکر که عمرم کفاف داد تا دوباره ماه رمضان رو درک کنم.
خدایا توفیق جلب رضایت خودتو به هممون بده....
خدایا کاری کن تو همه کارا تو رو مدّ نظر داشته باشیم..
آره ، سعی کن هر کاری می کنی حتی دختر بازی(با عرض معذرت از خانومای محترم)تو کارت نیت خیر داشته باشی...مثلا بگی : خدایا برای ایجاد رابطه خوب عاطفی و اجتماعی که تو هم راضی هستی ان شا الله این کار رو میکنم.
البته این تفکر فقط به این یه ماهه ختم نمیشه ها ، من که تو کل سال اینجوری فکر می کنم.
راستی داستان زیر از خانم پرستو ابراهیمی مناسب حال من و تو هستش... بخون
طناب
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلند ترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت.
همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلّق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد: خدایا کمکم کن!
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه میخواهی؟
ای خدا نجاتم بده!
-- واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟
البته که باور دارم.
--اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است پاره کن...
یک لحظه سکوت.............و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش ار یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.....و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
و شما چقدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
التماس دعا
.........
سلام
.. می بینم که جدیدا یه جورایی کم پیدا شدم ......
خب دیگه چی کارش میشه کرد زندگیه
.....
راستی واحد گیری این ترمم رو به خیر و خوشی انجام دادم،تا خرخره(kher khere)پرش کردم.20 واحد برداشتم(3 واحد حشره شناسی-3 واحد اصول زراعت-2 واحد زراعت گیاهان علوفه ای-2 واحد زراعت گیاهان صنعتی-3 واحد ماشین آلات کشاورزی-4 واحد ژنتیک-3 واحد آمار احتمال).فقط جمعه،شنبه و یک شنبه کلاس ندارم که اون هم باید هم درس بخونم و هم یه جورایی به بابام کمک کنم.
راستی خواهرم هم سخت افزار تهران جنوب قبول شد.اون هم به لطف 2 تا از رفقا واحد گیریش به خیر و خوشی گذشت ، جا داره همین جا از طرف خودم و خونوادم از این 2 تا دوست عزیزوارم کمال تشکر رو داشته باشم(خیلی بهتون حال دادما!
)چون می دونم خودشون راضی نیستن اسمشونو نمیگم ولی در کل دمشون گرم ،امیدوارم هر هدفی دارن بهش برسن....
در ضمن من الان در به در دنبال گرفتن کارت فعال بسیج تو دانشگامون هستم...برا همین رفتم تو نشریه وابسته به بسیج فعالیت کنم(مثلا)...خواستم همین جا ازتون اجازه بگیرم اگه یه موقع مطالب وبلاگتون رو کپ(kop) زدم راضی باشین (البته خیلی هم مهم نیستا چون اگه راضی هم نباشین هیچ فرقی نمی کنه
)....
راستی حرف آخرم:
اینو بدون من با کسی که خیلی رفیق هستم اگه یه موقع (خدای نکرده)ازش دلخور شم،سعی میکنم هر طور شده بهش بفهمونم تا خودشو باز بینی کنه...حداقل اینجوری پایه دوستیمون بهم نمیریزه..منم همین انتظار رو ازت دارم
....
یا حق مددی
عشق،عاشقی......![]()
جدی عاشق شدن هم بد دردیه ها...فکر کنم بیشترین دردش رو هم دخترا میکشن...
چند روز پیش با پسر همسایمون (حامد) صحبت می کردم ،بنده خدا می گفت عاشق یه دختره بوده (که اتفاقا منم میشناختمش)،کلی هم رو مخ دختره کار کرده که مثلا تیپش با اون چیزی که حامد میخواد جور بشه،دختره هم قبول میکنه ، ولی مامان دختره همه چیزو میریزه بهم و میگه دختر من همینی هست که میبینی ، میخوای بخوا نمیخوای......آره....اینطوری شد که این 2 تا قید همدیگرو زدن.
اتفاقا خونواده دختره هم از محل ما رفتن آریا شهر.حامد هم میگه دختره بعضی وقتا زنگ میزنه و گریه ناله و از این چیزا.....البته خود حامد هم ته دلش ناراحت بود،ولی خب الان رفته سراغ یه دختر دیگه....به همین راحتی،فقط نمیدونم اون دختر اولی چی میکشه چون اینو میدونه که حامد با یکی دیگه گرم گرفته....بماند.
شماها چی میگین؟اصلن عاشقی رو چی تعریف میکنین؟
به نظرتون خوبه؟...
به نظر من که باحاله
.....زندگی رو از یکرنگی میاره بیرون...یه حالی به روحیاتمون میده.خود من هم زمانی داشتم عاشق یکی می شدم
،ولی دیدم با شرایط من جور در نمیاد،یعنی با چند نفر مشورت کردم،اونها هم منو روشن کردن،نزدیک بود ما هم دچار درد عشق بشیما....![]()
سلام
اولا: اشکان جون تولدت مبارک ، دیشب کلی بهمون حال دادی.
ثانیا: من یاد گرفتم مثل خودت روک صحبت کنم . امیدوارم جنبه انتقاد رو داشته باشی(که البته میدونم تا حدودی داری) ، باور کن خود منم نمیدونم چرا دود قلیون کشیدنم میاد طرف تو ، شاید به خاطر اینکه تو زیادی حساسی ، یا شاید ......خلاصه اینکه خوبه آدم بعضی وقتا بتونه دوست و رفیقاشو تحمل کنه.
ثالثا : با بلایی که دیشب نزدیک بود سر آقای ایکس بیاد به این نتیجه رسیدم که هر چیزی رو نباید به هر کسی (حتی نزدیکترین رفیقت) بگی.خیلی از آدما 100 تا کار میکنن رفیقاشون تا لحظه مرگ یارو(حتی تا ابد) هم نمیفهمیدن طرف این کاره بوده.....پس امیر جون تا همین جا هم که بروز دادی زیادی گفتی بهتره دیگه چیزی نگی وگرنه ممکنه بعد ها بر علیه خودمون استفاده بشه....
تذکر:۲ مورد بالا هیچ ربطی به اشکان نداره ها...!!!